خلاصه جلسه: ریشهیابیِ ترس از تداوم در کار
این جلسه به بررسی ریشههای «عدم درآمدزایی» و «توقف ناگهانی در مسیر شغلی» میپردازد.
مشخصات مراجع: خانم / فعال در بخش دولتی و خصوصی
چالش اصلی: علیرغم داشتن قرارداد و فعالیت رسمی، مراجع درآمدی کسب نکرده و با وجود شروع قوی، در نقطهای خاص دچار «ترس درونی» شده و ادامه نداده است.
روند جلسه: شناساییِ تضاد بین «تلاش برای موفقیت» و «توقف در لحظهی حساس». بررسی ریشههای ناخودآگاهی که باعث میشود فرد بعد از شروعِ کار، احساس عدم لیاقت کند.
ریشهی پیدا شده: باورهای محدودکنندهی مالی و ترسِ نهادینه شده از «دیدهشدن/قضاوتشدن» که باعث میشود فرد در لحظهی درآمدزایی، عقبنشینی کند.
آگاهی ایجاد شده: مراجع متوجه شد که «توقف در کار» یک تنبلی ساده نیست، بلکه یک «مکانیسم دفاعی» برای فرار از ترسهای درونی است.
مواردی که باید روی آن کار کند: بازسازیِ عزتنفس شغلی، تمریناتِ ایافتی (EFT) برای حذفِ «ترس از موفقیت» و اصلاح باور «من لایقِ دریافت پول در ازای مهارت هستم».
این جلسه برای چه کسانی مفید است؟
اگر شما هم مدام کارهایتان را نیمهکاره رها میکنید، یا حس میکنید با وجود تخصص بالا، پول به سمت شما جریان پیدا نمیکند، این جلسه نقشه راهِ ذهنی شماست.
بسم الله الرحمن الرحیم
محسن خدائی:
لطفا بفرمایید که مشکلتون چیه؟
کسالت زیاد… خوابآلودگی همیشگی… تنبلی در کارها… نیمه رها کردن خیلی از امور… بیحوصلگی…
مژگان:
محسن خدائی:
چند وقت هست که اینطوری هستید؟
مژگان:
محسن خدائی:
یادتون میاد که کی اینطوری شدید؟
چند سال قبل بود؟
یا چند سالتون بود؟
مژگان:
سن کم… تقریبا 20 سالگی
الان 48 سال دارم.
محسن خدائی:
چند سالگی ازدواج کردید؟
مژگان:
18
محسن خدائی:
یعنی حدودا دو سال بعد از ازدواج اینطوری شدید
درسته؟
مژگان:
درسته
محسن خدائی:
آیا در آن زمان اتفاق خاصی در زندگی شما افتاد؟
مثل یک مشکل مالی، یا مشکل در زندگی زناشویی یا از دست دادن یک عزیز یا هر چیز دیگه
مژگان:
در 10 سالگی فوت مادرم… ازدواج مجدد پدرم در همان موقع… رضایت نداشتن خانواده همسرم از ازدواج من و فرزندشون… و خیلی چیزهای دیگه
محسن خدائی:
منظورم در همان زمانی که این مشکل پیش آمد یا چند ماه قبلش نهایتا تا یک سال قبل
مژگان:
نه…
محسن خدائی:
زمانی که این مشکل پیش آمد آیا بچه داشتید؟
مژگان:
بله
محسن خدائی:
باردار بودید یا بچه به دنیا آمده بود؟
مژگان:
باردار بودم
در ضمن من از سمت مادر همسرم به شدت اذیت میشدم.
محسن خدائی:
زمان بارداری این وضعیت براتون پیش آمد؟
مژگان:
نه… از قبلش
محسن خدائی:
یادتون میاد حدودا چقدر قبل از بارداری این وضعیت براتون به وجود آمد؟
مژگان:
مدتش زیاد نبود.
محسن خدائی:
آن موقع مشکل روحی یا افسردگی داشتید؟
مژگان:
فکر میکنم داشتم… علتش همون مشکلاتی بود که بالا عرض کردم.
خودم اینطوری فکر میکنم.
محسن خدائی:
گفتید که مادر شوهرتان زیاد اذیتتان میکرد
چه کارهایی با شما میکرد؟
رفتارش چطور بود؟
مژگان:
به شدت
بلد نبود قشنگ حرف بزنه… زندگی ما رو کنترل میکرد… منو دوست نداشت… برای همین خیلی مداخله میکرد برای هر چیزی
خیلی توهین میکرد.
محسن خدائی:
آیا ازدواجتان فامیلی هست؟
مژگان:
من با برادرخانم پدرم ازدواج کردم… البته عاشقانه
محسن خدائی:
و گفتید که خانواده همسرتون مخالف بودند
آیا خانواده خودتان هم مخالف ازدواج شما بودند؟
مژگان:
بعضیهاشون
فقط پدرم موافق بودند.
محسن خدائی:
مادر شوهرتان از ابتدای زندگی شما را اذیت میکردند؟
مژگان:
بله
به شدت
محسن خدائی:
شروع زندگیتون در خانه پدرشوهر بود یا خانه جدا گرفته بودید؟
مژگان:
اول جدا بودیم.
محسن خدائی:
تا چند وقت جدا بودید؟
مژگان:
دقیقا یادم نیست.
محسن خدائی:
حدودی بگویید
مژگان:
ولی فکر کنم حدود 4 سال
بعد 3 سال در خونه پدر همسرم زندگی کردیم
که خیلی وحشتناک بود.
محسن خدائی:
چرا رفتید خونه پدرشوهر؟
مژگان:
به یه مشکل مالی خوردیم.
محسن خدائی:
مشکلی که الان دارید قبل از رفتن خونه پدرشوهر به وجود آمد یا بعد از رفتن به خونه پدرشوهر؟
مژگان:
متوجه نمیشوم.
محسن خدائی:
مشکل کسالت و خواب زیاد که الان دارید بعد از اینکه خونه پدرشوهر رفتید به وجود آمد یا قبلش به وجود آمده بود؟
مژگان:
متوجه شدم… قبلش
محسن خدائی:
قبل از اینکه خانه پدرشوهر بروید، آن موقع هم مادرشوهرتان شما را اذیت میکرد؟
مژگان:
بله… خیلی
زیاد
محسن خدائی:
موضع همسرتان در این مورد چی بود؟
مژگان:
همسرم فوقالعادهست… زمانی که همسرم کنارم بودند… مادرشون به من اظهار محبت میکردند… زمانی که همسرم نبودند… مادرشون منو اذیت میکردند.
محسن خدائی:
همسرتان میدانستند که مادرشان شما را اذیت میکنه؟
مژگان:
آره… خیلی اوقات با مامانشون به خاطر من بحث میکردند…
محسن خدائی:
تاثیری داشت؟
مژگان:
نه…
محسن خدائی:
چند تا خواهر و برادر هستید؟
مژگان:
مامانشون خیلی… ببخشید این کلمه رو میگم… قلدره
3 خواهر… یک برادر
محسن خدائی:
شما بچه چندم هستید؟
مژگان:
آخر
محسن خدائی:
تهتغاری هستید
مژگان:
بله…
محسن خدائی:
پدر و مادرتون شما را از بقیه خواهر و برادرها بیشتر دوست داشتند؟
مژگان:
بیشتر اوقات حس میکردم پدرم خیلی دوستم داره… لوسم کرده بود.
محسن خدائی:
شما آدم احساساتی هستید؟
مژگان:
بینهایت
محسن خدائی:
بین خواهر و برادرها شما از همه احساساتیتر هستید؟
مژگان:
بله خیلی
خیلی زود ناراحت میشوم
محسن خدائی:
پدر و مادرتان میدانستند که مادرشوهرتان شما را اذیت میکنه؟
مژگان:
مادرم که فوت شده بودند… پدرم میدانستند
ولی آروم بودند…
نمیتوانستند از من دفاع کنند.
محسن خدائی:
پدرتان در این مورد اقدامی نکردند؟
مثلا بخواهند جلوی مادرشوهرتان را بگیرند
مژگان:
نه
خیلیها از مادر همسر من میترسیدند
محسن خدائی:
چرا
مژگان:
شاید یه علتش این بود که خواهر همسر من… همسر پدرم بودند.
محسن خدائی:
مادرشوهرتان الان زنده هستند؟
مژگان:
بلللللله
محسن خدائی:
هنوز هم همان رفتار سابق را با شما دارند؟
مژگان:
سرپا و عالی
من با ایشون رفتوآمدی ندارم… به ندرت دیدنشون میرم
محسن خدائی:
همان دفعات کمی که به دیدنشون میروید همان رفتار سابق را دارند؟
مژگان:
نه… خیلی خیلی کم شده
دیگه اجازه نمیدم مثل سابق با من رفتار کنند.
محسن خدائی:
چطوری اجازه نمیدهید رفتار سابق را با شما داشته باشند؟
مژگان:
ولی من احترام ایشونو خیلی دارم
هیچوقت بهشون توهین نکردم
ولی همیشه حس نفرت و خشم نسبت به ایشون داشتم.
محسن خدائی:
ایشان تغییر کردند و مثل سابق با شما رفتار نمیکنند یا اینکه شما اجازه نمیدهید که مثل سابق با شما رفتار کنند؟
مژگان:
اگر بخوان توهین کنند… مکان رو ترک میکنم… دیگه گریه نمیکنم… ترکشون میکنم…
محسن خدائی:
الان هم حس نفرت و خشم را نسبت به ایشان دارید؟
مژگان:
خیلی منطقی و شفاف حرف میزنم
من کینه به دل نمیگیرم… نه… الان حس بدی بهشون ندارم… خیلی کم شده
محسن خدائی:
به نظرتون اگر قبلا هم این طور رفتار میکردید آن موقع رفتارشان با شما خوب میشد؟
مژگان:
اگر بلد بودم صحبت کنم… شاید وضعیت کمی تغییر میکرد… ولی دقیقا نمیدانم
محسن خدائی:
چی شد که حس نفرت و خشمی که داشتید نسبت به ایشان کم شد. آیا کار خاصی کردید؟
تمرین انجام دادید یا کاری کردید؟
مژگان:
من قدرت دفاع از خودم رو نداشتم
خیلی وقته حس بدی ندارم… جدیدا تمرین بخشایش رو شروع کردم… مینویسم و پاره میکنم
نسبت به هر کسی که آزارم داده بخشایش میکنم.
محسن خدائی:
گفتید خیلی قبل از اینکه تمرین بخشایش را شروع کنید حس بدی به ایشان نداشتید و آن موقع تمرین خاصی انجام نداده بودید
مژگان:
بله درسته
محسن خدائی:
برای شما که آدم زودرنج و حساسی هستید و خیلی از طرف مادرشوهرتان مورد اذیت و آزار قرار گرفتید، نداشتن حس بد آن هم بدون هیچ اتفاق خاصی یا تمرینی منطقی نیست
یعنی به نظر میاد (احتمالا) ذهن شما احساساتتون را سرکوب کرده
مژگان:
نمیدانم چرا نمیتوانم کینه کسی رو به دل بگیرم… خیلی زود آدما رو میبخشم
درسته… ولی واقعا اینطوری هستم
شاید
محسن خدائی:
این ویژگی یک ویژگی خوب و مثبت هست.
ولی چون قبلا از مادرشوهرتان نفرت و خشم به دل داشتید احتمال اینکه ذهنتان احساسات شما را سرکوب کرده باشه زیاده
آیا خاطرات بد مربوط به مادرشوهرتان یادتان میآید؟
مژگان:
بله… با اینکه بخشایش رو شروع کردم ولی یادم میاد
محسن خدائی:
خاطرات بد مربوط به مادرشوهرتان که یادتان میاد مثل سابق شما را ناراحت میکنه؟
مژگان:
یعنی چی ذهن من احساسات رو سرکوب کرده
نه… خیلی کمرنگه… فقط بعضی حرفها و حرکاتشون اذیت میشوم… خیلی کم
الان وقتی میبینمشون احساس دلسوزی دارم… که میدانم درست نیست این حس دلسوزی
محسن خدائی:
وقتی که شخصی از نظر احساسی خیلی اذیت میشه و احساسات بد زیاد داشته باشه در بعضی موارد ذهن احساسات بد را سرکوب میکنه یعنی شخص یا خاطرات بد یادش نمیاد یا اینکه خاطرات یادش میاد ولی حس بدی بهشون نداره یا اینکه حس بدشون به آن خاطرات خیلی کم هست
خاطرات بد تا خنثی نشوند حس بدشان با ما میمونه. البته ممکنه بعضی خاطرات با بالا رفتن سطح آگاهی ما خنثی بشوند ولی این برای موارد کمی اتفاق میافته
پس اگر بیشتر خاطرات ما یا یادمان نمیاد یا اینکه یادمان میاد ولی حس بدی بهشون نداریم یعنی ذهن ما احساسات بد ما را سرکوب کرده تا ما کمتر اذیت بشویم
ولی مشکل اینجاست که احساساتی که سرکوب شده باشند درسته در سطح آگاهی ما حضور ندارند ولی دارند ته ذهن ما خرابکاری میکنند و حس ما را بد میکنند. مثل استرس، اضطراب، خواب زیاد، بیخوابی، بدخوابی، کسالت و خستگی و موارد اینچنینی
تا حالا روی خنثی کردن خاطرات بد کار کردید؟
مژگان:
خیر
من استرس زیاد دارم… خیلی هم ترسو هستم.
محسن خدائی:
فکر میکنید اگر خاطرات بدتان را از کودکی تا الان لیست کنید حدودا چند تا بشه؟
مثلا 50 تا، 100 تا، یا بیشتر
حدودی بگویید نیاز نیست که دقیق باشه
مژگان:
مخصوصا از دعوا و مرافعه خیلی میترسم
خیلی زیاد… بیشتر از 200
محسن خدائی:
به نظرتون تمام این خاطرات یادتون هست. یعنی اگر بخواهید لیست کنید و بنویسید همهاش یادتون میاد؟
مژگان:
هفته گذشته بیشترشو نوشتم و سوزوندم
بیشتریش یادمه
محسن خدائی:
تعداد خاطراتی که نوشتید چند تا شد؟
مژگان:
خیلی دقیق جلوی چشمام قرار داره
تعداد نمیدانم… ولی تقریبا 5 تا 6 صفحه شد
فقط اونایی که یادم بود
محسن خدائی:
آیا حس بد آن خاطرات هنوز با شما هست؟
مژگان:
بعضیهاشون… خیلی خیلی کم
محسن خدائی:
موقعی که خاطرات بد را مینوشتید تا آنها را بسوزانید آن موقع حس بد نسبت به خاطرات داشتید؟
مژگان:
فقط تعداد کمی از اونها
محسن خدائی:
تا اینجا ما از ایافتی استفاده نکردیم و ریشه مشکل شما مشخص شد که چی هست
مژگان:
بله. بفرمایید
محسن خدائی:
مادرشوهر شما با شما خیلی بدرفتاری میکرد و شما به خاطر احساساتی بودن آدم زودرنجی بودید و خیلی از مادرشوهرتان ناراحت میشدید و اذیت میشدید ولی در عین حال کاری هم نمیتوانستید بکنید
مژگان:
بله
محسن خدائی:
چون آدم زودرنجی هستید خاطرات بد زیادی را در طول زندگی دارید که در ذهن شما ثبت شده
مژگان:
بله درسته
محسن خدائی:
تعداد خاطرات بد شما اینقدر زیاد شده بود که شما به خاطر شدت زیاد احساسات بد خیلی اذیت میشدید
و ذهن ناخودآگاه شما برای اینکه از شما محافظت بکنه و کمتر اذیت بشوید احساسات شما را سرکوب کرده
مژگان:
بله
محسن خدائی:
با سرکوب شدن احساسات بد خاطرات یادتون میاد ولی حس بد آنها را حس نمیکنید
با اینکه حس بد خاطرات را متوجه نمیشوید و در ظاهر این اتفاق خوبی هست
ولی در واقعیت اتفاق خوبی نیست
درسته که ظاهرا آن خاطرات شما را اذیت نمیکنه
ولی چون حسهای بد آن خاطرات در پسزمینه ذهن شما هست و خنثی نشده داره در وجود داره جولان میده و حس شما را بد میکنه. استرس میده. کسالت و خستگی ایجاد میکنه. دچار کمبود انرژی میشوید و به خاطر کمبود انرژی خوابتون زیاد شده
مژگان:
بله درسته
محسن خدائی:
برای حل مشکلتان باید خاطرات بدتان را خنثی کنید
اما برای خنثی کردن خاطرات بد یک مشکل دارید
مژگان:
چطوری
محسن خدائی:
و آن احساسات سرکوبشده خاطرات بد هست
مژگان:
چکار کنم
محسن خدائی:
اول باید روی برطرف شدن مقاومت ذهن کار کنید تا مقاومت ذهن شما برطرف بشه و احساسات سرکوبشده بالا بیان. بعد بروید سراغ خنثی کردن خاطرات بد
وقتی که مقاومت ذهن شما برطرف بشه احتمال داره که حجم زیادی از احساسات بد گذشته بالا بیان و حالتون را بد کنند
آموزش خنثی کردن خاطرات بد و برطرف کردن مقاومت ذهنی را تو دوره جامع درمان با ذهن آموزش دادم.
مژگان:
مقاومت ذهن چطوری برطرف میشه؟
محسن خدائی:
تو دوره آموزش دادم
اما برای اینکه امروز کمی نتیجه گرفته باشید کمی ایافتی کار میکنیم
مژگان:
🙏
ممنون
محسن خدائی:
ریشه مشکل شما پیدا شد و کار ما در اینجا تمام شده
ولی ما ادامه میدهیم
الان چه احساسی نسبت به مادرشوهرتان دارید؟
مژگان:
حس بدی ندارم
دلسوزی بیشتر
محسن خدائی:
چرا دلتون میسوزه؟
مژگان:
چون تنهاست… تقریبا ناتوانه…
محسن خدائی:
شوهرش فوت شده؟
مژگان:
یه پای ایشون مشکل داره… و من اذیت میشوم
بله… 8 ساله
محسن خدائی:
پایش چه مشکلی داره؟
و شما چرا اذیت میشوید؟
مژگان:
یه پاشون از زمان تولد آخرین فرزندشون به مشکل خورده… و الان بدتر شده
نمیدانم چرا نمیتوانم این مسئله رو ببینم
محسن خدائی:
پایش میلنگه؟
مژگان:
بله
الان دارم اشک میریزم
محسن خدائی:
گریه کنید و جلوی گریه را نگیرید
مژگان:
حتما
محسن خدائی:
علت گریه چیه؟
الان چه احساسی دارید؟
مژگان:
احساس اینکه این خانم خیلی تنها و ناتوانه
محسن خدائی:
با این جمله ضربه بزنید
با وجود اینکه خیلی دلم برای مادرشوهرم میسوزه که خیلی تنها و ناتوانه ولی…
5 دور ضربه بزنید
تمام که شد بگویید
نکته براای دوستانی که ایافتی بلد نیستند:
مژگان:
بله
چشم
محسن خدائی:
۵ دقیقه شد کافیه
موقع ریشهیابی سعی کنید سریعتر ضربه بزنید
مژگان:
بله
چشم
محسن خدائی:
موقع ضربه زدن چه احساسی داشتید؟
مژگان:
خیلی اشک ریختم… همون حس دلسوزی
محسن خدائی:
حس جدیدی بالا آمد؟
مژگان:
نه
مثلا چه حسی
محسن خدائی:
حس دلسوزی موقع ضربه زدن کمتر شد یا بیشتر؟
مژگان:
بیشتر
محسن خدائی:
موقع ضربه زدن گریه کردید؟
مژگان:
خیلی
محسن خدائی:
یکبار دیگه با همان جمله ضربه بزنید
حدود ۵ دقیقه دیگه بگویید حالتون چطوره
با این جمله ضربه بزنید
با وجود اینکه خیلی دلم برای مادرشوهرم میسوزه که خیلی تنها و ناتوانه ولی…
مژگان:
تموم شد…
حسم خیلی بهتره
محسن خدائی:
حستون را توصیف کنید
مژگان:
دیگه اشکی نیومد
حس خوبی دارم
دیگه نتونستم گریه کنم
محسن خدائی:
هنوز حس دلسوزی هست؟
مژگان:
کمتر شده… ولی نه زیاد
محسن خدائی:
شما الان فهمیدید چکار کنید
الان فرصت نیست که روی مشکل کار کنیم
فایلهای کانال را گوش کنید و تمرین خنثی کردن خاطرات بد و برطرف کردن مقاومت ذهنی را انجام بدهید
مژگان:
چشم جناب خدایی… ممنونم از کمک شما
محسن خدائی:
بعد از تمام شدن تمرین پیام بدهید تا دوباره تو گروه ریشهیابی انجام بدهیم
مژگان:
از وقتی که گذاشتین سپاسگزارم 🙏🙏🙏
محسن خدائی:
خواهش میکنم
مژگان:
🙏
چشم